جمعه شب که از نمایشگاه آثار دوست هنرمندم " محمد رضا شاهرخی نژاد" بر گشتم٬ می خواستم پستی جدید بنویسم که همین پایم به خانه رسید٬ برای ۳۲ ساعت زمین گیر شدم. زمین گیریی که خدا نصیب گرگ بیابان نکند. تنها کاری که توانستم قبل از زمین گیری کامل انجام بدهم این بود که خودم را سینه خیز به سمت تلویزیون کشاندم و برنامه های ارسالی از جانب استکبار جهانی و این کافرهای بی نماز را با چشمان شهلا شده ام٬ نظاره می کردم. ابتدا چند ساعت از این چندین ساعت زمین گیری را به دیدن سریالهای بدآموز و بد دوبله ی " فارسی۱ " گذارندم و در یکی از این سریالها دیدم که بانویی کهن سال٬ زلف کره در زلف جوانی خام و و عاشق پیشه زده و در کنار آن٬ همسر سابق این بانوی جوان دل٬ در دام لعبتکی جوان اسیر گشته و در کنار سلسله خاکبرسریهایی که بالا می آورند با مشکلاتی روبه رو هستند که " عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند " را تداعی می کند والخ. . .با این احوالی که من داشتم دوبله ی مزخرف و نتراشیده ی این فیلمها برای من شکنجه به حساب می آمد و نتوانستم این اصوات ناهمگون و بی روح را تاب بیاورم و این شد که دستم لرزید و شبکه ای آمد سراسر لهو و لعب٬ پر بود از مغنی های مونث و مذکری که حرکات موزون و البته وقیحانه ای از خود در می آورند و انسان را یاد استکبار جهانی و آتش جهنم می انداختند٬ در همان حال نزار٬ بارها به قدرت خدا و سکنات و وجنات این برادران و خواهران کافرِ عرق خور ینگه دنیایی مان که به غایت با کمالات می نمودند ـ الله و اکبر گفتم و در فلسفه ی آفرینش خود بسیار اندیشیدم. و البته دلیل این همه تفاوت در آفرینش خود و آن رقاصه های بی دین و ایمان را نیافتم٬ تازه آنها خمس و زکات هم نمی دهند اما انقدر با کمالات هستند. . . اما تا کار به اینجا کشیده شد دیدم که این فقره داستانها از مستقلات غیر عقلی است و ممکن است کار به کفر و حکم جهنم بکشد٬ پس٬ از کار خود استغفار نمودم و کانال را به قصد شبکه های سر در اخورِ استکبار جهانی و غرب زده و صد البته مشرک٬ ترک گفتم و دیدم بانویی فصیح الکلام و دقیق البیان دارد حرفهای استکباری می زند و می گوید افراد قلیلی در حد چند هزار نفر رفته اند و شعارهای غرب زده از خود سر داده اند و وامصیبتا. . .
دقیقن در خاطرم نیست اما فکر می کنم در همین موقع بود که به دلیل گوش و چشم سپردن به مصادیق بارز فساد و استکبار٬ حالم به وخامت گذاشت و در عالم هذیان و رویا دیدم که درست در همانجایی روز قبلش با کاسنی ایستاده بودیم٬ کاسنی داشت از خاطرات سفر به ارمنستانش تعریف می کرد و بی خود و بی جهت شعر می خواند٬ اما یکدفعه کاسنی به منِ بزرگ تغییر چهره داد و اینبار ما داشتیم در مورد نمایش " شهر قصه " با هم حرف می زدیم اما من بزرگ یکدفعه با هنرهای رزمی لگدی حواله ی من بی بنیه کرد و من از پنجره ی ماشین* افتادم کف خیابان و در همان حال یک ماشین دیگر با سرعت از روی من رد شد٬ به طوری که من را با کاردک و شلنگ آب از کف آسفالت جمع کردند٬ در همین احوال بودم که اگر خواهر زاده ی عزیز تر از جانم٬ حصار فرضی بین من و خودش را نشکسته بود و بیدارم نمی کرد٬ قطعن از ترس قالب تهی می کردم و در همان عالم خواب زهره می ترکاندم و فاتحه. . . بعد از اینکه خواهر زاده جان را به سرحدات فرضی خودش بازگرداندم و گوشزد کردم دور و بر من را هاله ای از ویروس فرا گرفته٬ خداوند سبحان را ـ به خاطر اینکه تمام این داستاهای ژانر وحشت در عالم خواب بوده ـ شکر گفتم و تصمیم گرفتم دیگر برنامه های استکباری نبینم و فقط به اخبار سراسر استکبار شکن و امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند ِ " بیست و سی " گوش و جان بسپارم و به جان دیگر هم وطن فروشان عزیزمان دعا و ثنا بگویم٬ بلکه دیگر به دام استکبار گرفتار نیایم و در بین دیگر مریضان اسلام شفا یابم. . . و من الله توفیق. . .
* به هر حال این یک خواب بود و خواب هم بُعد زمان و مکان نمی شناسد!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 23:26  توسط قلم فرانسه
|
نمی دانم الان هم همینطور است یا نه؟ زمانی که من در دوره ی ابتدایی بودم خیلی راحت و بی رحمانه نمره های وحشتناک می دادند٬ آن هم در چه درسهایی! حتا این بی رحمی در درس هنر که باید باعث شکوفایی استعداد و ذوق بچه ها بشود هم جریان داشت و نمره های غیر مسئولانه و کشکی مثل پتکی بود بر فرق سر ذوق و هنر! خود من یکبار در کلاس دوم ابتدایی به خاطر اين نقاشی چهارده گرفتم چون در علم فخیمِ فیزیک حباب اینگونه بالا نمی رود و این مسئله باید رعایت بشود. یا مثلن در زنگ انشا همیشه نمره هایم پایین تر از نمره های بچه های کلاس بود. چون انشایم را پدر و مادرم نمی نوشتند و اولِ انشایم نمی نوشتم " قلم را در دست می گیرم والخ . . . و در آخر نتیجه های علمی تخیلی و صد من یک غازی نمی گرفتم و معلمِ بی حوصله ی با زور " فرهنگی شده " از من کلیشه می خواست و مسلمن ننوشتن این کلیشه ها را از زیر درس فرار کردن می دانست٬ و خب. . . نمره ی یک دانش آموز از زیر درس در رو٬ بهتر از ۱۶-۱۵ نمی توانست باشد. . .
* * *
کلاس چهارم ابتدایی بودم٬ زنگ انشا بود و آقای " باقی " هنوز نیامده و کتش را بر روی چوب لباسی آویزان نکرده٬ اسم من را برد تا بروم پای تخته و انشایم را بخوانم. . . یکدفعه رنگ از رخسارم پرید و حس می کردم قلبم دارد داخل دهانم می زند! طبق پیش بینی هایم امروز قرار نبود من انشا بخوانم! دفعه ی پیش رفته بودم پای تحته! آب دهانم را با زور قورت دادم و دفترم را برداشتم رفتم پای تخته ایستادم٬ انگار که دنیا به آخر رسیده باشد٬ نمی دانستم چه کار باید بکنم! یا باید انشا می خواندم و یا باید می رفتم ولیم را می آوردم. . .
رو به کلاس ایستادم و دفترم را باز کردم٬ چشمم را دوختم به کاغذ سفیدی که خطهای باریک و بی رمقی مرز بین هر سطر را نشان می داد. . .چاره ای نبود همینطور که به صفحه ی سفید و خالی دفتر نگاه می کردم همان طور " فی البداهه " برای خودم یک چیزهایی می بافتم و وسط جمله هایم " مِن مِن " می کردم تا یک جمله ی دیگر بسازم و تحویل معلم و کلاس بدهم. . . بالاخره با هر زحمت و جان کندنی بود انشای خیالی را آنقدر کش دادم که به اندازه ی یک انشاء استاندارد برسد و بروم سر جایم بنشینم٬ شانس بزرگم این بود که آقای باقی هیچوقت دفتر را نگاه نمی کرد و تکالیف را خط نمی زد. وقتی رفتم بنشینم یکی از بچه های کلاس ادایِ مِن مِن کنان خواندن انشاء عجیبم را در آورد و همه ی بچه ها خندیدند. که یکدفعه زدم زیر گریه و از اینکه غرورم جریحه دار شده با ناراحتی سر جایم کِز کردم و سرم را گذاشتم روی دستم٬ اما آقای باقی به شدت به آن هم کلاسی توپید و کلی از انشایم که یادم نمی آید چه بود٬ تعریف کرد و من اولین و آخرین نمره ی بیست درس انشایم را گرفتم. . .
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 21:31  توسط قلم فرانسه
|

دیشب که می خواستم بخوابم٬ با خودم گفتم چه قدر جالب است که ساعت هشت و هشت دقیقه و هشت ثانیه و هشت صدم ثانه ی هشتِ هشتِ هشتادو هشت را درک بکنم! تصمیم گرفتم آن ساعت بیدار باشم. . .صبح زود بیدار شدم٬ با یک چشم٬ راه دستشویی را پیدا کردم و بعد از اتمام کار به زور به ساعت نگاه کردم ساعت شش بود٬ برای تفکر به این سوسول بازیها٬ خودم را سرزنش کردم و سپس در حالی که در تخت گرم و نرم خود غلت می خوردم٬ گفتم چقدر جالب است که ساعتِ نُه و نُه دقیقه و نُه ثانیه و نُه صدم ثانیه ی نهِ نهِ نودو نه را درک بکنم. . .تصمیم گرفتم آن ساعت را بیدار باشم. . .
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 17:8  توسط قلم فرانسه
|

" فرانسوا " هستم٬ " فرانسوا فرانس "٬ متولد پاریس٬ محله ی " مونپارناس ـ کوچه ی دوم ـ پلاک ۲ ـ منزل فرانس!
فعلن دانشجوی رشته ی حقوق٬ در دانشگاه آزاد واحد پاریس هستم و گاهی در یک گالری به صورت پاره وقت کار می کنم و سعی می کنم در کنار کار فرهنگی پول هم در بیاورم تا " منت مردم نکشم ". . . ساعاتی را که در دانشگاه نیستم و کاری هم ندارم٬ گاهی با دوستانم و یا تنهایی به کافه " دُوم " می روم و قهوه ای می نوشم و با دوستانم به گپ و گفت می پردازم! اینجا را با نام دوکراسی می شناسند. ما هم سعی می کنیم در گفت و شنودِ بحثها و عقایدمان به هم احترام بگذاریم. اما در این فقره ی دموکراسی احترام را که گذاشته و که دیده؟ به همین خاطر این روزها سعی می کنم تنهایی به پاتوقم در کافه دُوم بروم و در حالی که یک قهوه ی مخصوص را مزه مزه می کنم برای وبلاگ عاشقانه ام مطلب می نویسم و کلی هم با این کارم حال می کنم. اگر هم حوصله داشته باشم٬ یک قوطی آبجو خنک می گیرم و در حالی که در کنار رود "سِن " قدم می زنم و به برج محبوبِ " ایفل " نگاه می کنم٬ آبجویم را جرعه جرعه می نوشم و به کار دنیا و روزگار کج مدار فکر می کنم.
از آنجایی که اینجا در خارج دخل و خرج ما خارجیها با هم مطابقت می کند٬ آخر هفته ها یک تلفن به دوست ماجراجوی معروفم " ماریا پودینگ " می زنم و برنامه ی خودمان را با هم چک می کنیم که این هفته به کدام طرف برویم و خودمان را از کدام کوه٬ دره٬ پل یا هواپیما پرت بکنیم و کلی هیجان زده بشویم! اگر هم کمی دست از ولخرجی بردارم و پولهایم را جمع بکنم برای جشن " سان فرمین " خیلی سر زده به اسپانیا می روم و خودم را چتر دوست خوبم " مازاریو پودینگ " می کنم و با هم به جشن سان فرمین می رویم و در حالی که گاوها دنبالمان می کنند جیغ و هورا می کشیم. . .امسال برای تعطیلات سال نو می خواهم با دوست جدید کره ای یم " چو فیر زونگه " باز هم به اسپانیا بروم و از آنجایی که هر دویمان به پیاده روی علاقه داریم٬ جاده ی " سانتیاگو " را طی کنیم و در حال پیاده روی به بحثهای سیاسی ـ فرهنگی ـ اجتماعی ـ هنری بپردازیم و زیتون پرورده بخوریم . . . چقدر خارجی بودن خوب است. . .
* بازی هیجان انگیزی است. کلن " میس کارتون " ید طولایی در به راه انداختن بازیهای خوب دارد و ما را وسوسه می کند بازی کنیم. در روایات هم داریم که هر کس در بازیهای دست ساز میس کارتون شرکت بکند به ۱۰۰ درد و بلا گرفتار نمی شود و شب اول قبر بر او آسان گردد. . .پس بهتر است بازی کنید تا ثواب دنیوی اخروی خود را هم در این بازی برده باشید. . .
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 21:59  توسط قلم فرانسه
|