تبليغاتX
قلم فرانسه

خدا پشت و پناه ات برادر!

خدایا! یک ماشین٬ اصلن یک الاغ بفرست من را از شر این مردک حراف خلاص کن. مغزم را خورد٬ صبح کله ی سحر انقدر انرژی دارد تا شب چه کار می کند؟!

اعصابم به هم ریخته٬ در این گرگ و میش صبح از خواب زده ام و آمده ام اینجا وسط این اتوبان که جز من و این روباه ریغو که داخل زباله ها میلولد هر کس دیگری را بکشی هم نمی آید٬ چرا! این مردک سبیل مگسی پر چانه هم هست. آمده ام اینجا که خیر سرم زودتر اتوبوس گیرم بیاید بروم به درس و مشق و دانشگاهم برسم. اما حالا تخم اتوبوس را ملخ خورده و این جوان سبیل مگسی تخم مرغ به چانه اش بسته و هی با صدایی وز وز مانند ور ور میکند!

می رود کمی آنطرف تر سیگار بکشد. بهترین فرصت است بروم داخل این بقالی گذری٬ هم کمی گرمتر از هوای خنک سحرگاهی است هم از شر این دوست ناخواسته ام خلاص می شوم٬ اما انگار این سیاه اقبالی امروز بیخ یقه ی ما را گرفته و ول کن معامله نیست. این جانور هم می چپد داخل بقالی و این بار به دو زبان٬ یک دهن به فارسی با من و یک دهن به ترکی با صاحب مغازه دم می گیرد. در حین حرف زدن هم کف مغازه را تمیز می کند و قفسه ها را از چیپس و پفک پر می کند. بالاخره دمی از رسالتش که حرف زدن است دست بر نمی دارد.

خدا را شکر٬ دعایم با کمی تاخیر مستجاب شد انگار. یک اتوبوس از راه می رسد می روم به سمت اش که همان جوانک حرافِ سبیل مگسی می گوید: " نرو! سرویس شرکته "٬ راست می گوید. سرویس است٬ بالاخره اینجا کار می کند و خوب می داند کدام ماشین به کجا می رود. این را که می گوید خودش می پرد داخل اتوبوس و یک دقیقه ای طول می دهد. بعد با یک لبخند گشاد جست می زند و می پرد پایین.

دیگر کلافه شده ام. اینطور که معلوم است کلاس صبح ام را از دست می دهم. باز می آید به سمتم٬ خدایا این را از سر من باز کن! می گوید نگران نباش الان اینجا پر می شود از اتوبوس. این را هم درست می گوید٬ چند دقیقه بعد از این که این را می گوید و پشت بندش باز فک می جنباند٬ همزمان با هم چند اتوبوس می آیند کنار پلیس راه نگه می دارند که حق انتخاب داشته باشم تا با کدامشان بروم.

می روم آن ته مهای اتوبوس می نشینم تا یک دل سیر تا مقصد بخوابم. چشمانم هنوز آرام نشده اند که صدای وز وز مانندی می گوید:

ـ یا عزیز زهرا. . .خدا پشت و پناهتون. . . برادرا خواهرا بچم مریضه٬ خدا شاهده که امروز آخرین جلسه ی شیمی درمانیشه. . . برادرا خواهر! من پارتی ندارم نامه بگیرم تا ببرم بیمارستان از پول دوا درمونش کم بکنن. . . بچت مریض نشه برادر. . . خیر ببینی خواهر. . .

ـ خدا پشت و پناهت برادر! بچم مریضه٬ به درد من گرفتار نشی به حق علی. . .

این را وز وز مانند می گوید در حالی که دستش را مثل چوب دراز کرده به سمت ام. با همان پشتکار در حرف زدن حالا دارد گدایی می کند. با چشمان گرد شده و زبانی بند آمده دستم می رود ته جیبم و یک سکه ی پانصد تومانی جا می گیرد کف دست جوانک حرافِ سبیل مگسیِ گدا. . . زهر خندی می زند و با اکراه٬ خدا پشت و پناهتی می گوید و می چرخد به سمت در خروجی اتوبوس٬ با یک لبخند گشاد جست می زند و می پرد بیرون اتوبوس. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

آی آدمها!

یکی دو روز پیش مرضیه ( من و من ) داستان واقعیی را نوشت که خودم از جمله کسانی بودم که تحت تاثیر آن قرار گرفتم و حتا مطلب را در فیس بوکم share کردم. اما بیشتر تحت تاثیر متن داستان و فن نویسندگی آن بودم؛ تا اینکه از کامنتهای فیس بوک و وبلاگ مرضیه متوجه شدم عده ای از دوستان ساکن در ایران و خارج از ایران تصمیم گرفته اند به شخصیتهای این داستان تلخ و واقعی کمک بکنند تا شاید تسکینی باشند برای دردهای بی نهایت آنها. امروز که با مرضیه صحبت می کردم متوجه شدم شماره حساب مخصوصی برای این کار در نظر گرفته و دوستانی که می خواهند به هر دلیل و نیتی به همنوعشان کمک کنند با او در تماس باشند و راه و روش اش را از خود او جویا بشوند. . .

درشت نوشت:

درد را از هر طرف بخوانی درد است. . .

ریز نوشت:

* منت نمی گذارم اما خاطر این حرکت برایم خیلی عزیز بود که بالاخره دستم به نوشتن رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

احساسات ( 3 )

احساسات

الان یک حس خشنی من را در بر گرفته. دوست دارم اسلحه ی شکاری کالیبر دوازده ام را بردارم٬ یک فشنگ چهارپاره بگذارم داخل لوله٬ اسلحه را مسلح کنم. بعد بروم یکبار زنگ در خانه همسایه را بزنم٬ چون نمی شنود اینبار در را با لگد بکوبم. او سراسیمه و بدون اینکه صدای آن موسیقی لعنتی را کم بکند می آید دم در. همین که در باز شد و تمام هیکلش از درگاه بیرون آمد ماشه را میچکانم توی صورتش . . . احتمالن مغزش همراه با خون کف آلودی شتک می کند روی در خانه٬ بعد من خیلی خونسرد و با آرامشِ تمام سیگاری می گیرانم٬ پک محکمی به آن می زنم و خطاب به محلی که زمانی سرِ ـ حالا متلاشی شده ی ـ همسایه مان بود چیزی می گویم. چیزی که گم می شود میان هیاهوی موسیقی لعنتی همسایه و فقط می شود از حرکات آرام و محکم لبهایم فهمید چه می گویم٬ دارم می گویم:« آستالا ویستا. . . بی بی ».

ریز نوشت:

* احساسات ( 1 ) _ خشم اژدها

* احساسات ( 2 ) _ حس ملیح

* دچار احساسات متناقضی هستم این روزها. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

احساسات!

الان حس ملیحی من را در بر گرفته. دوست دارم ماشین را آتش کنم و در ظلمات شب بزنم به پیچ جاده، سیگاری بگیرانم، دست راستم را بگذارم روی فرمان و دست چپم را بگذارم روی پنجره ماشین، آنوقت هوای خنک بهاری که با عطر علفهای تازه در حال مواقعه هستند. تمام تنم را بگیرد و در حالی که با دست راستم بر روی فرمان می کوبم، با دست چپ، خاکستر سیگار را بتکانم و پک محکمی به سیگار بزنم و در همان حالی که دود را بیرون می دهم با احساسات رقیق شده ای زمزمه کنم: « ای وای بر اسیری کاز یاد رفته باشد / در دام مانده باشد صیاد رفته باشد. . . »
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

خشم اژدها!

الان حس وحشی ای یقه ام را گرفته، دوست دارم یک آدم منفی بیاید هی پاپیچم بشود و من چند بار خیلی خونسرد و البته مودب بگویم « دست بردارید آقا جان. . . با من نکاوید لطفن! » و او هی به آزارش ادامه بدهد و من بعد از اینکه سه _ چهار بار همانطور متین و با ادب هشدار دادم، یکهو  ناغافل بپرم روی هوا یک « یتا پرنده » بروم توی جناق سینه اش. بعد اگر دوباره روی پا ایستاد یک ضربه اژدها بزنم وسط لنگهایش تا از مردی ساقطش کنم٬ اگر باز هم انقدر سگ جان بود تا بتواند سر پا بایست، اینبار ضربه ی آخر استاد را خیلی نرم و اسلوموشن اجرا می کنم و وقتی نقش زمین شد همانطور گاردم را نگه می دارم و بدنم را سفت می کنم تا هشت بندیم پولوق بزند بیرون و لرزش خفیفی بگیرد و دست آخر با غیظ  می گویم: قوداااااااااااااااااااااااااا. . . !!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

ماهی قرمز توپولو!

قلم فرانسه

                                                    با درود فراوان به آرمانهای صمد بهرنگی

سالها پیش ته یک تنگ بزرگ ماهی پیر ده بیست تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت.

یکی بود یکی نبود. یک ماهی قرمز توپلو بود که با مادرش در حوضچه ای زندگی می کرد، این حوضچه از دیواره های سیمانی محکمی ساخته شده بود و از روزنه ای کوچک به بیرون روان می شد.

یک روز ماهی قرمز توپولو به مادرش گفت: « مادر من می خواهم از اینجا بروم » . مادرش گفت:« کجا می خواهی بروی پسر قشنگم؟ ».

ماهی قرمز توپولو گفت: می خواهم بروم ببینم پشت این حوضچه چیست و این روزنه ای که آب حوضچه از آن سرازیر می شود به کجا می رود؟

دلم می خواهد بروم ببینم آن پشتها چه خبرهایی هست.

مادر پوزخندی از روی پختگی زد و گفت: من هم وقتی مثل تو بچه بودم از این فکرها می کردم. آنجا هیچ خبری نیست. برو پسرم! برو راه و روش نون درآوردن را یاد بگیر که اینها واسه فاطی تنبون نمیشه.

ماهی توپولو گفت: نه مادر جان تو اشتباه می کنی بالاخره هر چیزی پایان دارد و من می خواهم بدانم آخر این یک غربیل جا کجا است؟ من می خواهم با ماهی های جدید و حرفهای تازه آشنا بشوم. نه! من دنیایم را محدود به این حوضچه ی کوچک نمی بینم.

بالاخره ماهی قرمز توپولو عزم اش را جزم کرد و بی توجه به همه ی نصیحت ها و دلسوزی ها و تمسخر دیگر ماهی های حوضچه که گاه او را دیوانه و گاه جوانی خام و سبکسر می دانستند به سوی روزنه ی کوچک بالای حوضچه که سرریز آن را به بیرون می ریخت با سرعت هر چه تمام شنا کرد و به بیرون جهید.

ماهی قرمز توپولو یک لحظه خودش را میان زمین و هوا دید و ناغافل با صورت به کف پاشوی حوض خورد. هرچه نفس می کشید خبری از آبی که در آبششهایش جریان پیدا کند نبود.

ماهی قرمز توپولو سعی کرد بالا و پایین بپرد بلکه آبی کمی پیدا بکند تا بتواند نفس بکشد. با چند جست بلند از پاشویه به داخل باغچه افتاد و آنقدر دهنک زد و بالا و پایین پرید که دهان و چشمانهایش پر از گلِ شُل شد. اما همچنان مشوش و بی هدف، این بار کم رمق جست و خیز می کرد بلکه به آب برسد تا بتواند خودش را نجات بدهد.

                                                    * * * 

گربه سیاه پشمالو روی شاخه بید مجنون لب حوض لمیده بود و داشت پنجه هایش را می لیسید که یک آروغ بلند زد. آروغش بوی ماهی قرمز سفره هفت سین را می داد. . .

ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و آمد به ده بیستا بچه و نوه اش بگوید: دیگر وقت خواب است بروید بخوابید که دید دو تا از بچه ها تشنج کرده اند و یکی رفته روی آب یکوری شده، مادر بزرگ به بچه های باقی مانده شب به خیر گفت و خودش خوابش برد. اما ماهی قرمز کوچولو هر چه کرد خوابش نبرد و تا صبح کابوس دید و در این فکر بود که آخر این چه داستانی بود که مادر بزرگمان تعریف کرد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

علم بهتر است یا خدمت؟

این اوخر که قضیه ی ایست خدمتی و و رفتنم به دانشگاه جدی تر شده بود به سردرگمی عجیبی گرفتار شده بودم. از یک طرف بعضی از دوستانم اصرار داشتند که بمانم و سربازی را تمام کنم و بعد به فکر درس و مشق باشم، آنها به این اشاره می کردند پس فردا با 8_27 سال سن خیلی سخت است که بخواهی برای بار دوم سربازی را تحمل بکنی و آنوقتی که تو برگردی همه ی دوستان هم دوره ات مدتهاست که خدمت را تمام کرده اند و مشغول بخش مهمتری از زندگیشان هستند و اما من، نقطه، سر خط!

عده ی دیگری که کمتر از گروه اول نبودند و پدرم هم در راس آنها قرار داشت معتقد بودند که درس و ادامه تحصیل یک موقعیت طلایی است و نباید به بهانه ی سربازی _  که بخواهی و نخواهی به هر حال گرفتارش هستی _ این موقعیت را از دست بدهی که شاید دیگر هیچوقت دوباره نتوانی در این شرایط قرار بگیری.

                                                  * * *

درست است که اوایل شرایط بسیار سخت تری از دیگر دوستانم را تجربه کردم، اما کم کم جا افتاده بودم؛ آن اوایل قرار بود رئیس توپ باشم اما خیلی اتفاقی و به دلیلی که هنوز هم نمی دانم بدون اینکه آشنا و پارتی داشته باشم من را بردند بخش آموزش.

اولها کارم نامه نگاری و نظم و ترتیب دادن به پرونده های آموزشی کادری ها بود. اما بعد حق امضا در نبود فرمانده و بلانع کردن مرخصی سربازان کل یگان بر عهده ام بود. فرمانده ام آدم فهیم و تحصیل کرده ای بود که می گفت اشتباهی نظامی شده و همیشه سعی می کرد به من کار یاد بدهد و همیشه تاکید می کرد به خودت القا نکن سرباز هستی و چند صباح دیگر می روی پی کارت. می گفت همیشه سعی کن همان دو روزی که مسئولیت داری واقعن مسئول باشی و برای همان دو روز تمام تلاش ات را بکن و من همیشه فکر می کردم اگر چند نفر آدم متعهد و دلسوز مثل سروان " کاف " در این کشور وجود داشتند حال و روز ما چگونه بود؟

مثل آن محکوم برای اینکه جلاد حکمش را با دیگر محکومان اشتباه نکند و به جای شلاق زدن اعدامش نکند و هر چند دقیقه یکبار از ترس می گفت: « جناب از ما شلاق است ها »، من هم هر چند وقت یکبار به سرهنگ یادآوری می کردم که به زودی می خواهم بروم و دل به من نبندد. با این وجود یک روز من را خواست و گفت از دست ات بر می آید که ارشد اینجا باشی؟ گفتم: نه جناب سرهنگ! اون هم خیلی منطقی و دموکرات وار گفت: مگر دست خودتت است؟ از فردا بعنوان ارشد امور قرارگاه را به دست می گیری و من از از سربازها بی نظمی ببینم تو را تنبیه می کنم.

از فردای آن روز خواب و خوراک برایم نماند، از یک طرف مشغول کارهای جاری قرارگاه و سربازها بودم و از طرفی در گیر و دار اینکه بروم یا بمانم و قال قضیه ی سربازی را بکنم!  در تمام این مدت ذهنم روز و شب درگیر این بود که علم بهتر است یا خدمت. . .

                                             * * *

خیلی وقت است از درس و کلاس دور مانده ام. همیشه یک ربع دیر سر کلاس حاضر می شوم و 5 دقیقه زودتر می زنم بیرون. استاد حرف می زند و چیزی از حرفهایش دستگیرم نمی شود و من فکر می کنم چه واویلایی می شود اگر استاد هوس بکند نظر من را هم در مورد بحث مطرح شده جویا بشود. . . استاد دارد چیزهایی در مورد سقوط تعهدات می گوید و من مثل بز اخوش سر تکان می دهم و به این فکر می کنم علم بهتر است یا خدمت؟

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1390ساعت   توسط قلم فرانسه  | 

در بهار زندگی احساس پیری می کنم!

 

هی می گویند استاد! چرا شما با این کمالاتتان همیشه تنهایید؟ می گویند پشت مردان بزرگ همیشه یک زن خوب ایستاده. 

من از همان بچگی فکر می کردم خیلی بزرگم، الان که دیگر فکر می کنم پیر شده ام و باید به فکر آن طرفم باشم! دیگر از من گذشته است که بخواهم بروم از این کارهای از سر خامی و سبکسری این جوانهای تازه شاش کف کرده را بکنم، اصلن _ پیش خودمان بماند آقای دکتر، بالاخره شما دکترید و محرم راز بیمارتان _ فکر می کنم دیگر از مردی هم افتاده باشم. همین چند وقت پیش این عفت خانم، دختر همسایه مان آمده بود و زنگ در را می زد. رفتم دم در دیدم همچین عشوه خرکی می آید و با ناز مِن من می کند که آن تنکه گل گلیمان را باد آورده انداخته سر درخت گلابی شما؛ می شود برایم بیاوردش؟ سر همین قضیه فکر می کنم فهمیدم که دیگر اصل کاری را هم از دست داده ام. آخر مگر می شود عفت خانم. . . آن هم عفت خانم٬ بیاید نخ که چه عرض کنم کلاف بدهد دست آدم. تازه بگوید حالا که حاج خانم اینها رفته اند مسافرت٬ من بیایم برایتان ناهار و شام درست بکنم و آدم سالم رد بکند همچین پیشنهادی را؟! راستش آقای دکتر! اول فکر کردم آدم خوب و با اخلاقی هستم اما یکسری داستانهای دیگر هم پیش آمد که دیگر دیدم نه! عیب و ایراد به هم کرده ام. دیگر پیری است دیگر.
خوبیت ندارد پشت سر مرده حرف بزنی اما خدا لعنت بکند این خواننده را. . . که بود؟ همین چیز دیگر، همان چاقه را می گویم که " مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه " را  می خواند  ـ اصلن همین او و امثال او این فکر و خیالات را گذاشتند در کاسه ی ما ـ آمد این « در بهار زندگی  احساس پیری می کنم / با همه آزادگی فکر اسیری می کنم » را انداخت دهان ما٬ واللا چه بگویم؟ از خود خدا پنهان نیست از شما چه پنهان آقای دکتر٬ آن موقع ها که توان و حسی بود، با رفقا می نشستیم  و بعد از اینکه عرق مبسوطی می خوردیم، دم می گرفتیم: « در بهار زندگی احساس پیری می کنم » و هق هق گریه می کردیم! اصلن خدا گواه است همین دم گرفتنها به این روزمان انداخت. پیش خودمان بماند آقای دکتر٬ شما را محرم خودم دیدمها، ما به کسی نگفتیم، اما این مرحوم " مهندس " سر همین کارهایمان خودکشی کرد و جوان نازنین پر پر شد رفت پی کارش که انگار  کن چرخ گردون از اول هم چنین کسی را به خود ندیده. . . بله آقای دکتر٬ همین کارها به این روزمان انداخت. می گویند سیگار هم بی تاثیر نیست در این مقوله. این اواخر یعنی تا همین قضییه ی عفت خانم و داستانهای پشت سرش بی ادبی است، کون به کون سیگار روشن می کردم! یک کلاه می گذاشتم سرم٬ یک سبیل هم که بچه ها می گوبند سبیل دسته موتوری  هم گذاشته بودم اصلن جان می داد برای فور فور سیگار کشیدن. می نشستم در همین کافه " سیمون " دو نفر مجنون تر از خودمان را می دیدم _ حالا درست است که احساس پیری می کردم اما بالاخره سن و سالم کم بود _ جو می گرفتم و هی افاضات می کردم و هی سیگار. . . دِ همینها دست در دست هم می دهد و می زند پدر صاحب بچه ی آدم را در می آورد دیگر!
به خدا آقای دکتر به کسی هم نگفته ام می آیم پیش شما. شما که خودتان بهتر می دانید همین دوستان خودم که ادعای فهم و کمالاتشان می زند چه جاها را که پاره نمی کند٬ تا بفهمند من آمده ام پیش شما می گویند فلانی هم دیوانه شده و رد کرده. تو را به اعتقاداتتان قسم می دهم که یک وقت اینها را به کسی _ مخصوصن این استاد قلاویژ _ نگوییدها! آخر آدرس شما را از همین استاد قلاویژ گرفتم. گفتم یکی از مرید هایم فکر می کرده اومانیسم است اما دیده گرایشات فاشیسم دارد و مشکل پیدا کرده٬ می خواهد بیاید خدمت شما. . .  آقای دکتر اسائه ی ادب نشود اینها را می گویم. اما بالاخره این جماعت منتظرند یک آتو از من بگیرند و در این محافل ادبی ـ هنری رسوایم بکنند. آقای دکتر! اوضاعم که زیاد بد نیست؟ آقای دکتر! فکر می کنید این مشکلِ ـ بی ادبی است هی می گویم ـ اصل کاریم درست می شود؟؟ آقای دکتر! عصبی است؟ دکتر جان! دوا درمان که نمی خواهد؟ آقای دکتر! جلسه ی بعد کی برسم خدمتتان؟ 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت   توسط قلم فرانسه  |