تبليغاتX
قلم فرانسه


شايد بهتر باشد که نه روزنامه خواند و نه اخبار را گوش کرد که همه اش نا اميدي است و نا اميدي. از طرفی می گويند جنگلهای شمال دارد از بين می رود٬ يکی می گويد فقر بيداد می کند٬ ديگري از ظلمی که به اقشار مختلف ايران مي رود سخن مي گويد٬ آن يکي از فساد مي گويد و از طرفي يک مسئول مي گويد که براي متجاوزان قبر کنده ايم٬ تشريف بياوريد بکشيمتان! ( يعني ما جنگ مي خواهيم )٬ آن يکي مي گويد ما از جنگ بيزاريم٬ يکي ديگر ميگويد ما از بقالي جنس ميخريم و انرژي هسته اي مي سازيم! آن يکي مي گويد انرژی هسته اي حق ما است. اما گور باباي برق و گاز. اصلا گور پدر ملت! برق و گاز را مي خواهيد چکار؟ انرژی هسته اي بخوريد که به جای نماز روزه هم برايتان صواب منظور است!! آخر به که بايد گفت که انرژي هسته ای ارزانی خودتان ما به همان مس بودن خود راضی هستيم. ما آبادی کشور خود را مي خواهيم. اما نه آبادی ( ويراني ) حاصل از تکنولوژی شما! همان جنگلهای سبز شمالمان را حفظ کنيد که موشک نمي خواهيم. ما سربلنديی که شما برايمان آرزو داريد را نمی خواهيم? همان که تروريست خطابمان نکنند بس است. ملت پول نفت شما را نمي خواهند. همان ارزاني فلسطينيان! بگذاريد لقمه ای بخور و نمير داشته باشند! ما را به پوچی نکشانید. 

 " از طلا بودن پشيمان گشته ايم / مرحمت فرموده ما را مس کنيد "

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:15  توسط قلم فرانسه  | 



محاربه با دروس و امتحانات٬ تمام شدن اشتراک اینترنت٬ ویروسی شدن کامپیوتر و چندین و چند عوامل طبیعی و ماورا الطبیعی دیگر دست در دست هم دادند که قلم فرانسه مدتی از دنیای وب و وبلاگ دور باشد و این مثنوی مدتی تاخیر شود.

اجالتا آمدم که اعلام موجودیتی بکنم و خبر زنده بودنم را به دوستان و آشنایان و همکاران گرامی برسانم تا ببینیم چه پیش خواهد آمد و چه خواهد شد. . .

زیاده جسارت٬ قلم فرانسه. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:20  توسط قلم فرانسه  | 



 

بر می گردم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:44  توسط قلم فرانسه 



 

خداونگارا!

برای این کمترین. هشت "فرشته" نازل کن تا در جلسه ی امتحان یاری رسانش باشند.

پروردگارا!

به من نشان بده که امدادهای غیبیت چگونه می توانند باشند!

بار خدایا!

« تو چگونه استاد نرم کردن را به من بیاموز

تقلب کردن را خود خواهم آموخت ».

 


* عجیب٬ هوس مشروطی کرده ام!

* هوا هوای مشروطی است.

* باد نده٬ سنگین حرکت کن!

 * [ با تشکر ویژه از دکتر شریعتی ]

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:44  توسط قلم فرانسه  | 



در خواست کوتاه و گویا بود:

- قلم جان یه لطف برای من می کنی؟

- آهان!

- یه مکان واسه ی من جور کن! جون من! واسه ی دو ساعت!

- یعنی میفرمایید بستر گستری بکنم؟!

- بستر گستری چیه برادر؟!؟!؟. . . واسه دو هفته ی دیگه می خوام! دو تا مرغ عشق می خوان برن لاو بترکونن! همین!

- ندارم عزیزم! من کجام به بستر گسترا میخوره؟

- جان من. . . کمکم کن!!! مگه شما یه خونه ی خالی ندارین؟

-عموم اونجاس! میخوا با عموم شریکی برید سانفرانسیکو؟

- سانفرانسیسکو چیه؟ میخوام برم زیااااااارت!. . . از این شوخیا نکنا!! ما قصد ازدواج داریم!

- مثل اونای دیگه٬ دیگه؟

- اصلا تو چیکار داری؟ من. . .

- ندارم عزیزم. . .مگه من بستر گسترم؟. . . این نعمت [ . . . ] ازت نگرفتن که!!!

- اذیت نکن قلم. . . جون من!

- برو مرتیکه!

- باشه. . . مرسی. . .

- دوستیمون سر جاش٬ از من ناراحت نشو!

- نه قلم جون عاشقتم ( !!!!! )

- لطفا با این حالی که داری عاشق من نشو. . . من کیس مطلوبی نیستم!

- . . . 

* نتیجه ی اجتماعی ـ اخلاقی : به فکر مسکن جوانان باشید!

* نتیجه ی غیر اخلاقی: آخه [. . . ]. من اگه [ . . . ] بودم که [ . . . ].

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:50  توسط قلم فرانسه  | 



 

 تلفن

ـ . . . مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. لطفا بعدا شماره گیری نمایید. . . مشترک مورد نظر. . .

ـ الو. . . الو. . . یعنی چی نمی باشد؟!. . . با پسرم کار دارم! گوشیو بده بهش ببینم. . . الو. . .!!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط قلم فرانسه  | 



هی میگن پول نفت سر سفره نیست. . . سر سفره نیست. . .! خب سفره رو جای دیگه پهن کردن! مردم سواره و پیاده دارن میرن سر این سفره. . . جا نمونی! 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط قلم فرانسه  | 



شايد اگر امكانات و دارايی شوماخر براي او بود٬ الان نامي از شوماخر بر سر زبانها نبود و حالا همه نام او را به زبان می آورند. شاید اگر او امكانات و دارايی شوماخر را داشت٬ به جاي اينكه به او بگویند ممد شوماخر، دوستان شوماخر در آلمان او را شوماخر ممد صدا می کردند! كسی چه می داند شاید همينطور میشد!
دست فرمانش را شوماخر هم نداشت٬ با آوردن نام شوماخر به عنوان پسوند اسمش در حقيقت شكسته نفسی مي كرد البته خودش كه شهرتش را انتخاب نكرده بود! دوستانش شوماخر صدايش می كردند. برايت چنان لايی هايی می كشيد حض می کردی! با دستی چنان دور میزد که سر خوشان خیابان ایران زمین " آدم " کی باشند که این کار ها را بکنند؟! حتی پلیس های محسوس و نا محسوس اتوبان هم به گرد ماشینش نمی رسیدند. عقربه ی سرعت سنج ماشین از نشان دادن سرعتش عاجز بود! او هنر مند هم بود٬ یعنی خودش می گفت که هنر مند است٬ دستی در سوار کردن موتور ماشین داشت٬ عروسکی ساخته بود که با لبهایت بازی می کرد. . . با نیش گازی مثل موشک می رفتی!! می گفت این هنر است و راست هم می گفت این هنر بزرگی بود. خلاصه استعدادی کشف نشده بود! شرکتهای بزرگ ماشین سازی اگر میدانستند چه جواهری دارد درایران تلف می شود٬ اورا به حال خودش رها نمی کردند. اصلا چرا چنان لعبتی باید در ایران باشد؟. . .

چه کسی می داند؟! شاید اگر او امکانات و دارایی شوماخر و حداقل عقل و احتیاط او را داشت٬ الان شوماخر باید برای افتخار از اسم او در پسوند نامش استفاده می کرد.

کسی چه میداند شاید اگر در یکی از همین لایی کشیدن ها با تریلی شاخ به شاخ نمی شد الان برای خودش شوماخری بود!

 

* این مطلب از کامپیوتر میلاد ( نسیم قلی ) ارسال شد. باعث رو سیاهی است!!!!    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط قلم فرانسه  | 



چقدر خوب است که یکی از راه های افزایش کاربران وبلاگ را را آموخته ام و این را مدیون خانم « رومینا گرشاسبی » هستم که باعث شدند مطلبی را در حاشیه ی رفتار مهیجشان بنویسم! این را از آنجایی می گویم که با نگاهی به آمارگیر وبلاگم متوجه شدم که از تاریخ نصب آمارگیر٬ ۸۰ نفر از کاربران وبلاگ قلم فرانسه به وسیله ی موتورهای جستجو گر گوگل٬ یاهو و سرچ به این وبلاگ راه پیداکرده اند و نکته ی جالب اینجاست که ۶۰ نفر از این ۸۰ نفر به وسیله ی کلمات : رومینا گرشاسبی٬ گرشاسبی٬مستحجن٬ سکسی٬ کلیپ. . . و از این قبیل کلمات وارد این وبلاگ شده اند و نمی دانم چرا جستجو گر های شریف٬ این وبلاگ را به این دوستان در کف (!!) معرفی کرده اند؟! ( به هر حال معصوم هم که نیستند!! )

 اما غرض از نوشتن این مطلب این بود که بگویم٬ که گفته کار این خانم بد بوده؟ طرف بانی خیر هم هست! و موضوع دیگر این است که استفاده ی کاربران ایرانی از اینترنت خیلی پیشرفت داشته نمونه اش را خودم در آمارگیر وبلاگم مشاهده کردم! اما نتیجه ی گیری اخلاقی و شاید هم غیر اخلاقی این است که باید فکری به حال این جوانان در کف بشود که خود را انقدر زحمت داده اند٬ و در آخر به مطلبی رسیده اند که برایشان نه [. . .] و نه [. . .] داشته.

 

* باید یک قالب پیدا بکنم که آلارم ۱۸+ هم داشته باشد تا هر وقت احتیاج بود روشن بشود. . .        

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:26  توسط قلم فرانسه  | 



استادیوم / قلم فرانسه

قلم فرانسه یکی از روزهای ندیده اش را دیروز دید!! اصلا مرا چه به استادیوم؟ آن هم برای چه ورزشی؟ ورزشی که اصلا مورد علاقه ام نیست و فقط چند بازی ملیش را دیده ام!

دیروز به پیشنهاد دوستم راهی استادیوم آزادی شدیم تا بازی پایانی بین پرسپولیس و سپاهان را از نزدیک ببینیم و نمی دانم چه شد که به راحتی پیشنهادش را قبول کردم و با او و یکی دیگر از دوستانمان راهی استادیوم آزادی شدیم. آن هم ۶ ساعت قبل از شروع بازی. . . ۶ ساعت کم زمانی نیست و با تابش مستقیم آفتاب این ۶ ساعت شیرین تر هم خواهد شد. . . من افرادی را دیدم که ازشب قبل و از شهر های بسیار دور مثل بهبهان و دامغان و دزفول و خیلی جاهای دیگر به ورزشگاه آزادی آمده بودند و البته هیچ خورده ای هم نمی توان به آنها گرفت که مگر دیوانه اند که این همه راه را آمده اند و سختیهایی را تحمل کرده اند که آیا تیم محبوبشان ببرد و آیا نبرد؟!! اینها را میگویند عشق باز!!!!! اما کاملا می شد به خودم خورده بگیرم که مگر دیوانه ای که برای ورزشی که علاقه ای به آن نداری خودت را در زحمت می اندازی؟ آن هم با کراماتی که از تماشاچیان. . .ببخشید. . .تماشاچی نمایان فوتبال شنیده ای که چه کارهایی که نمی کنند!!!. . . خورده هم گرفتم و حتی به غلط کردم گفتم هم افتادم٬ اما دوست داشتم تجربه ای این چنینی برای خودم داشته باشم و با محیط هایی٬ این گونه آشنا بشوم و در بسیاری از موارد به غیر از وحشی گری هایی که خودم شاهدش بودم٬ به تماشاگران فوتبال حق می دهم که با داد و فریاد و حتی فحش٬ احساساتشان را نشان بدهند و به اصطلاح انرژی تخلیه بکنند. چرا که خود من هم در مواردی آنچنان جو گیر می شدم که رویم به دیوار چند تا از آن الفاظ قبیحه را به کار بردم ( و چقدر از آهنگهای زیبایی برای فحش و نا سزا استفاده می کردند!!!)

 خدا می داند اگر پرسپولس پیروز میدان نبود٬ چه بلایی سر طرفداران ـ قطره در برابر دریای ـ سپاهان و اموال عمومی و خصوصی می آمد!؟!؟!؟ و قبل از بازی شاهد آن بودم که با سنگ به جان طرفداران سپاهان افتاده بودند و حتی به جایگاه آنها هم حمله بردند و اگر دخالت گارد ویژه نبود٬ چیزی از آنها باقی نمی ماند. در دقایق پایانی بازی هم صندلی ها شکسته شده بود و جمعیت زیادی آماده بودند که آنها را به زمین بازی پرتاب بکنند که البته با برد پرسپولیس باز هم این کار صورت گرفت٬ چرا که صندلی ها روی دستشان باد کرده بود. وقتی بازی تمام شد تعداد زیادی از تماشاچیان به وسط زمین ریختند که باز هم با دخالت گارد ویژه حالا همه فرار می کردند و چه باطوم هایی که با سر و بدنشان نمی خورد و در آخر٬ باران صندلی های شکسته و کفش و آفتابه و سنگ بود که از طبقه ی دوم استادیوم به پایین می آمد و ما به ناچار مثل جنگ زده ها که از خمپاره فرار می کنند به قسمت بالایی جایگاه پناه بردیم و در پایان هم با صورتی مثل سورخ پوستان٬ سرخ شده از آفتاب و بدنی خسته برگشتیم به خانه و در مسیر بازگشت به این فکر می کردم که تمام تشویق های ما!!! " کار کردن خر بود و خوردن یابو " . . .

 

* برای آن چهره هایی که شرارت درشان موج میزد٬ برد یا باخت تفاوتی نداشت. . . وظیفه ی آنها تخریب بود. . .

* فوتبال٬ فقط پینگ ـ پنگ!!!

* فوتبال را با کدام ق می نویسند؟ 

* افشین امپراطور!!!!

* [. . . ]

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0  توسط قلم فرانسه  |