
عجالتن روزگارم به همین صورت می گذرد: " من عقب آهو جلو / من بدو آهو بدو ". . . تا ببینیم چه میشود!؟ شاید صیدش کردم٬ شاید هم جوگیر شدم از آهو هم جلو زدم. . . شایدم هم شکست را پذیرفتم و رفتم سراغ شکاری دیگر. . .عجالتن روزگارم به همین صورت می گذرد. . .
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|
فرزندم! وقتی با کسی سخن می گویی٬ مظنه ی جایگاه و شخصیت طرف مقابلت را داشته باش! چون ممکن است سخنی بیهوده و رفتاری اشتباه از تو سر بزند و دیگر جایی برای جبران خطایت نباشد. . .
( از سری پندهای شیخنا قلم فرانسه به فرزند ارشدش٬ زاووش)
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

گفت: فکر نکنم این " حاج رضا " شوال امسال را ببیند! اگر هم امسال را ببیند سال دیگر قطعن نخواهد بود! گفتم: برای چی اینطور برای بنده ی خدا عزرائیل را وعده می گیری؟ گفت: یک سری به اسیران خاک بزن! ببین چند نفرشان شوال مرده اند؟! بعد ببین چند نفرشان در شوالهایی مرده اند که در تابستان بوده. . . همه ی اینها پیرمردها و پیرزنهایی بوده اند که در ماه های رمضانی که مصادف با تابستانها بوده روزه گرفته اند و شوال نیامده٬ ریق رحمت را سر کشیده اند. . .! راست می گفت! آنطور که حاج رضا کِر کِر راه می رفت و لبانش مثل چوپ خشک به هم می خورد بعید بود رمضان سال بعد را هم روزه دار باشد٬ پیرمرد٬ بدجور نور بالا میزد. . .یادم باشد کمی برایش در مورد ضروری نبودن روزه داریش سخنرانی کنم٬ البته باید مواظب مشت و لگد های احتمالی اش هم باشم! پیرمرد٬ بد جور خود را مسلمان می داند!
+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

از همان دوره ی طفولیت دو بازی را خیلی دوست داشتم! یکی " دکتر بازی " و دیگری " رئیس بازی ". اولی را که آخر سر هم عقده اش روی دلمان ماند! مگر می گذاشتند ما دکتر بازی بکنیم؟ هر وقت امدیم در کسوت آقای دکتر به یکی امپول بزنیم٬ یک نفر سر عملیات تزریقات ما را گرفت و نمی گذاشت به هدف والای خود که همان خدمت به خلق بود ٬ دست پیدا کنیم! اما من ریاست را هم دوست داشتم! دوست داشتم رئیس گروه پسر خاله ها و پسر دایی ها باشم و ریاست را در اعمال خشونت و شل و پل کردنِ بچه های فامیل می دیدم٬ پس کسی زیاد دوست نداشت زیر دست من باشد و این گونه بود که رئیس بازیهای من هم اغلب ناکام می ماند و آخر سر هم نمی توانستم یک شکم سیر ریاست بکنم! حالا بعد از سالها دوستی پیدا شده که می گوید بیا رئیس بازی! آن هم چه ریاستی؟! می گوید خودت را بگذار جای ریاست دولت و بازی کن!
حالا همه چیز فرق کرده! راستش هر چه فکر می کنم دیگر دوست ندارم ریاست بکنم. آن هم چه ریاستی؟ ریاستی که حتا در عالم بازی و خیال هم برای مشمئز کننده و انزجار آور است. من همیشه کسی بوده ام که دوست داشتم در احترام زندگی کنم٬ دوست ندارم نفرین حتا یک نفر پشت سرم باشد و دوست ندارم که دستم خواسته و نا خواسته به خون افراد ( حتا گناهکار ) آلوده باشد! دوست ندارم یک حراف توخالی باشم و حرفهایی بزنم که " صد منش یک غاز نیرزد "٬ من دوست ندارم بعد از سالها ریاستم برگردم و گردنم را برای ملتم کج بکنم و بگویم مرا ببخشید که حرفهایم باد هوا بود نتوانستم کاری بکنم٬ من دوست ندارم قدرت با من کاری بکند که با نیرنگ و دروغ و نوشیدن خون مردم بخواهم همچنان قدرتمند باشم. راستش هر چه فکر می کنم من برای گفتن دروغهای شاخدار و وعده های دل خوشکنک ساخته نشده ام٬ من برای نفرین شدن و خون خلق را در شیشه کردن ساخته نشدم! من برای وقاحت را تمام کردن و به شعور مردم توهین کردن ساخته نشده ام. . . پس عطای ریاست را آن هم این ریاست کوفتیِ دولت را به لقایش می بخشم و آسایش وجدان را در دنیا و آخرت برای خود می ستانم! باشد که رستگار شوم!
ریزنوشت:
* در دوران کودکی فکر می کردم ریاست همین است که دستور بدهی و مجازاتهای کودکانه بکنی٬ امروز فکر می کنم ریاست یعنی دروغ بگویی و حرفهای مسخره بزنی و خون بریزی!
* اگر شما هم مثل من در خراب کردن بازیها ید طولا ندارید من مفتخرم که شما را هم به این بازی دعوت کنم٬ باشد که شما هم مثل من رستگار شوید!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|

هر چه می خواهم " جومونگ " ٬ این قهرمان ملی را با این بنده ی خدا رستم مقایسه بکنم به جایی نمی رسم! شما تصور بفرمایید که یک یاجوج و ماجوجی چقدر می تواند قد داشته باشد؟ مثلن اگر قدش را به زور ۵/۱ متر در نظر بگیریم٬ با این احتساب شمشیر فولادینش می شود چیزی در حدود یک کارد آشپزخانه ای که کدبانوهای ایرانی با آن سبزی و پیاز خورد می کنند! اما خوب هر چه باشد او جومونگ است و مقرب دستگاه پر جلال و شکوهِ صدا و سیمای " هم وطن فروش " خودمان٬ که اگر مهر کسی بر دلش بی افتد زمین و زمان هم نمی توانند او را از عرش پایین بکشند٬ حالا فرق نمی کند او چاوز کمونیست باشد یا جومونگ " هویج پرست "! اما عوضش خدا نکند کسی " مغضوب علیهم " این دربار پر فّر و شکوهِ جلیل باشد! فرشته ی مقرب خداوندی هم باشی پایینت می کشند و با خاک یکسانت می کنند! بگذار مثالهای ایرانی نامه را بیاورم! شما از کسی غیر از دوستان اهل شعر و کتاب خودتان بپرسید که شاملو را می شناسی؟ اگر نگوید یکی از بازیگران سریال جومونگ است٬ ممکن است بگوید بله می شناسمش. . . اویکی از شهدای جنگ تحمیلی است! در حالی که اگر تمام شعر های شاملو را به کناری بگذاریم و روی کتاب " کوچه "ي او تمرکز کنیم ـ که ممکن است چاپ تمام جلدهایش به عمر ما هم کفاف ندهد ـ بس است تا تمام نسلهای حال و آینده ی فارسی زبان مدیون و ممنون او باشند. در حالی که به قول ایرانی نامه آنها حتا از مرده ی او هم می ترسند و به سنگ قبرش هم رحم نمی کنند. با این وضعیت من و شما اصلن نباید تعجب بکنیم که چرا باید شاملو آنقدر مظلوم واقع بشود که عام مردم او را نشناسند و چرا یک کوتوله ی یاجوج و ماجوجی بايد تبدیل به قهرمان ملی (!!) ما بشود؟! اصلن جای تعجب نیست كه ما فقط تا این حد بدانیم که رستم یلی بود در سیستان که به قلم فردوسی شد رستم دستان و وقتي كه پسرکی خردسال را در حال بازی مي بيني که شمشیری پلاستیکی در دست گرفته و خودش را جومونگ می داند و می خواهد با نام او برای خودش غرور آفرینی بکند٬ نبايد تعجب بكني! وقتي مردم ما حتا تا اندازه ی ابعاد بدن بازیگران جومونگ را هم مي دانند! اصلن جای تعجب ندارد! چرا كه اینجا ایران است و بخش اعظمی از آموزشهای فرهنگی و ملی میهنیِ این کشور در دستان مدیران و رهبران صدا و سیمای " هم وطن فروش " اين كشور است. . .
* نامه ای به جومونگ (ع) یا "چگونه جومونگ قهرمان ملی صدا و سیما شد"
* واردات جومونگ يا چگونه تجاوز ملي نشده باشيم !!!
* جومونگ گمشو برو خونه ات!
* رزم رستم و جومونگ!
* جومونگ دوستت داریم
* مشت محکمی بر دهان جومونگ و هدف والاش
* بیست و سی و جومونگ
* جومونگیسم اقدامی علیه ناسیونالیسم!
* خوان نهم:شنیدن رستم نعره ی جومونگ را
* ندای درد
* عالی جناب جومونگ با ما متحد می شوی؟
* جومونگ بده؟ کی میگه بده؟
* جومونگ مرد اسطوره ای من!
* ج مثل جومونگ!
* درباره موجودی به نام جومونگ!
* نسل سوخته ( این یکی اعصاب نداره )
+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط قلم فرانسه
|