روزگار است!
تکیه داده بودیم به همان پاتوق قدیمی٬ دست به سینه ایستاده بودیم. پشت سر هم٬ زیر لب و خیلی آرام یک بیت شعر را تکرار می کرد و نفش را با آه بیرون میداد٬ برگشتم گفتم: " چته؟ بازم که پریود روحی شدی! "٬ چه مرگته هر وقتی به هم میریزی؟ " با لبخندی تلخ گفت: " پارسال این موقع من محمود جان بودم٬ منو میذاشتن رو تخم چشاشون٬ اما حالا به " افسافلشونم " حساب نیستیم دریغ از یه اس.ام.اس خشک و خالی! "
ـ با هیجان پرسیدم تولدته امروز؟ ـ شرمندتم محمود جان. . . بغلش کردم و بوسیدمش٬ گفتم بذار خودم برات تولد می گیرم. . . چرا خودتو ناراحت می کنی؟. . . دیدم با این چیزها هم از این رخوت در نمی آید! برایش صدایم را نازک کردم و کلی اشوه ریختم و شماره تلفن دادم و سفارش هدیه گرفتم تا بلکه کمی از این حالت خارج بشود٬ می خندید٬ اما همان آدم قبل نبود٬ حق هم داشت٬ دورا دور از روابطش اطلاع داشتم. اما چه می شود کرد؟ چهار سال از محمود بزرگتر بود و پایش را در یک کفش کرده بود که یا همین امسال می آیی خواستگاریم و یا. . .٬ محمود از همان " و یایش " بر آشفته بود٬ همین " و یا " همه چیز را به هم ریخته بود. که چرا بعد از این همه مدت مرا تهدید می کند و می گوید یا می آیی خواستگاریم و عقد می کنیم و یا من خواستگار زیاد دارم٬ اصلن وقت ازدواج محمود نبود. اما " علی مادر بچه ها " ـ لفظی که محمود در اشاره به او بکار می برد ـ چهار سال بزرگتر بود و طبیعتن زیر فشار خانواده ی سنتی خودش که می گویند " دختر که رسید به بیست٬ باید به حالش گریست "٬ باید ازدواج می کرد. او که دیگر ۲۵ سالش بود ـ و سر اختلاف سنی چه دردسرها را متحمل شده بودند ـ اما محمود چه؟ جوانی هر چند برازنده و شاگرد اول دانشکده٬ اما نه کاری دارد و نه سر بازی رفته و مگر دانشجوی حقوق می تواند شغلی جدی داشته باشد؟ و یا بدون پایان خدمت برای عضویت در " کانون وکلا " آزمون بدهد؟! اما همین داستانهای در کنار هم یک لقمه نان می خوریم و شب را با عشق به صبح می رسانیم و با عشق در کلبه ی محقرمان سر می کنیم٬ شده بود ابزاری برای کشمکش بین واقعیات زندگی و تب و تاب عشق!
همه ی این عوامل دست در دست هم دادند تا روابط بین محمود و " علی مادر بچه ها " رو به تیرگی برود و امروز محمود کنار من به " شوفاژ " تکیه بدهد و با آه و سوز بخواند « روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد ». . .
ریز نوشت:
* بد روزگاری است. . .بد!





